شمارهٔ ۲۷ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
عشق توگرفت جای جان را
جان نیست به جز غمت روان را
تا بخت بهار حسنت آراست
بستند براو ره ی خزان را
بر سر مزن آستین اکراه
نسپارده سر برآستان را
دادم به گدایی در دوست
سلطانی ملک جاودان را
چون پیش توکز زمانه شادی
اظهار کنم غم نهان را
با هجر کشیدگان توان گفت
رنج دل ماجرای جان را
دیری است که مرغ دل به دامت
بدرود سروده آشیان را
کردی به خموشیم ترحم
منت نکشم دگر فغان را
در کنج قفس دگر صفایی
بگذار هوای گلستان را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عاشقانه و دلتنگی شاعر برای محبوبش سخن میگوید. شاعر احساس میکند که عشق محبوب جای جانش را گرفته و تنها غم اوست که وجودش را پر کرده است. در برابر زیبایی و خوشیهای زندگی، احساس درد و جدایی را بر خود واجب میداند. او برای محبوبش هر فداکاری را انجام میدهد و حتی از خوشیها نیز به خاطر او چشمپوشی میکند. در نهایت، شاعر آرزو دارد که از این قفس تنها و دلزده رهایی یابد و به باغ زندگی برگردد. عشق و ناامیدی از جدایی، مضامین اصلی این شعر هستند.