شمارهٔ ۲۵۱ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به پای تا سر تسلیم سودمت برخاک
گرفت پایه ی من دست برتری ز افلاک
سرت به پای نهم تا مگر به دست گریم
کنی زگونه ی زردم سرشک گلگون پاک
به ناز و قهر و عتاب از تو برنتابم روی
ولا اتکاء بغیرک و ما ارید سواک
نه با زلال وصالم به عذب کوثر شوق
نه در عذاب فراقم ز تاب دوزخ باک
تویی که هر نگهت کرد صد خم می
فدای خاک رهت باد خون دختر تاک
مرا به کار تو جز کام خشک و دامن تر
چه حاصل از دل غمگین و دیده ی نمناک
نسود دست به دامان دوست تا صد ره
نکردم از پی او چون قبا گریبان چاک
خوشم که کرد چو تن پایمال سم سمند
پس از هلاکم اگر سر نبست برفتراک
خلاص کن چو صفایی به قتلم از غم هجر
که از حیات مرا بهتر است بی تو هلاک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر تسلیم و عشق عمیق شاعر به معشوق است. شاعر خود را به طور کامل در برابر عشق و زیبایی معشوق تسلیم میکند و آرزو دارد که محبت او را جلب کند. او از درد و غم جدایی شکایت میکند و ابراز میکند که حتی اگر به قتل او منجر شود، نبود معشوق برایش تحملناپذیرتر از زندگی بدون عشق است. شاعر همچنین از عذاب فراق و رویای وصال میگوید و احساسات خود را به شکل زیبایی بیان میکند. در نهایت، او درخواست میکند که از غم جدایی آزاد شود، زیرا زندگی بدون محبوبش برایش بهتر از حیات است.