شمارهٔ ۲۵۲ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
باغبان را بودی ار مغزی به سر بر جای خاک
جاودان چون خاک بنهادی سر اندر پای تاک
من که مستوری نمی جویم ز رسوایی چه بیم
من که هشیاری نمی دانم ز بد نامی چه باک
گردن دوت برافرازم به گردون از شرف
دست فضلم گر کندگرد گناه از گونه پاک
سینه مجروح از چه رو گر تن نیامد تیر سفت
دیده خون ریز از چه رو تا دل نباشد زخمناک
سوختم در آتش عشقت چنان کز بعد مرگ
جای گردم دود خواهد خاست چون تیغ از مغاک
گر خود از خونم بحل خواهی خدا را بی دریغ
چو افکنی بر خاکم از بالین مرو پیش از هلاک
دل ندارد دولتی تا گویمت قلبی لدیک
جان ندارد قیمتی تا خوانمت روحی فداک
دستگیری کن تو کز غرقاب غم برهانیم
ورنه چون آیم برون زین ورطه با این انهماک
آسمان سا شد صفایی فرق فخرم در دو کون
تا مرا بر خاک کویش با سگان است اشتراک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود نسبت به عشق و رسوایی میپردازد. او به باغبان تشبیه میشود و از او میخواهد که اگر خدای او را بر خاک افکند، او را فراموش نکند. شاعر به عواطف عاشقانه و دردهای ناشی از آن اشاره میکند و از سختیهای زندگی و عشق سخن میگوید. او میگوید که حتی اگر به شدت آسیب ببیند یا در عمق غمی غرق شود، باز هم از عشقش دست برنمیدارد. همچنین، او به نوعی غرور و افتخار در عشق اشاره میکند و بیان میکند که هرچند ممکن است به بدنامی و رسوایی دچار شود، اما این امر او را نمیترساند و با تمام وجود به عشقش ادامه میدهد.