شمارهٔ ۳۰۲ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
بیا بنگر سرشک اشکباران
که تا چون برده آب از اشک باران
ز راز ما مگر آگه نکردند
بهر نام مرا کمتر ز یاران
خدا را تا ز هجرانم رهانی
مرا اول بکش زین جان نثاران
به امیدی به پایت سر سپردم
که سایی پا به فرق سر سپاران
اگر خواهی که نومیدت نمانند
ترحم کن براین امیدواران
دل و دین تا به یک مجلس ببازند
در آ در خلوت پرهیزگاران
به جای باده بنهادی از آن لب
چه منت ها به دوش باده خواران
خرامت را خجل نبود اگر کبک
چرا ناید به شهر از کوهساران
ز بس کز خجلت قدت عرق ریخت
به گل شد پای سرو جویباران
مرا بس چهرت از بهر تماشا
گلستان را گذارم با هزاران
صفایی را ز زاری می کنی منع
غریق بحر کی ترسد ز باران
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به اشک و غم خود اشاره دارد و از احساسات عمیق و رازهایی که در دل دارد سخن میگوید. او از خدا میخواهد که او را از هجران و دوری آزاد کند و با امید به معشوقهاش، جان خود را فدای او میکند. شاعر به جنبههای مختلف عشق و انتظار اشاره میکند، و از دیگران میخواهد که به امیدهایش توجه کنند. او به زیبایی و ظرافت محبت میپردازد و بر این نکته تأکید دارد که در دل هیجانات و احساسات عاشقانه، نیازی به ترس و نگرانی نیست. در نهایت، او به زشتی و ناپسندیهای اجتماعی و خجالت از خود اشاره میکند و میگوید که عشق و ناز بیپرسش باید مورد قبول و احترام باشد.