شمارهٔ ۳۰۵ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
شب و روز از غمت در باغ و زندان
در افغانم در افغانم در افغان
کجا بی باغ رویت دل گشاید
ز بستانم ز بستانم ز بستان
بیا و ز دیده بنگر سیل خونین
به دامانم به دامانم به دامان
برون شد نعمت قرب تو از دست
به کفرانم به کفرانم به کفران
چه دولت ها کم از کف زایل آمد
به طغیانم به طغیانم به طغیان
گدازد این سفر هم جان و هم جسم
به هجرانم به هجرانم به هجران
اگر کردی خبر دل خواهدت سوخت
به حرمانم به حرمانم به حرمان
چسان دل آب ناید ز آتش هجر
نه سندانم نه سندانم نه سندان
دریغا کز نظر خوارم فکندند
عزیزانم عزیزانم عزیزان
پریشان نامه ام برخوان صفایی
به جانانم به جانانم به جانان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن از احساسات عمیق غم و عمق فراق صحبت میکند. او در روز و شب همواره از غم دوری معشوقش رنج میبرد و به نوعی در باغ و زندان احساس حبس کرده است. این عشق و جدایی باعث شده که روح و جسمش بسوزد و او در آتش دلتنگی بسوزد. او به معشوقش میگوید که حتی اگر از حال قلبش خبر داشته باشد، به او خواهد سوخت. درد و عذابی که از دوری عزیزانش میکشد به حدی است که احساس میکند مانند گدا در پی نعمت عشق است. نهایتاً، او از خوار شدن و دوری از عزیزانش ابراز تأسف میکند و از آنها میخواهد که این دردنامهاش را بخوانند.