نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۸ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)

هر شبم چون شمع در بزمت به زاری سر بریدن

به که ناکام از سر کویت به خواری پا کشیدن

زندگی چبود به هجران پیش رویت، هست ما را

لذتی بر خاک خفتن دولتی در خون تپیدن

سرخوشم برخون خویش اما امان از زخم کاری

کز قفای قاتلم گامی دو نگذارد دویدن

سر به زیر بال در کنج قفس یا قید دامی

به که بهر آشیان در طرف گلزارم پریدن

زخم تیغ آشنا از مرهم بیگانه اولی

از دعای غیر به دشنامم از دلبر شنیدن

لوحش الله چون تو نقشی کی تواندکلک مانی

معنی چندین ملک در ضمن یک صورت کشیدن

ریخت دوارن زهر هجرانت به جام شوربختان

تا به کام دشمن آید لعل شیرینت مکیدن

چشم بگشایم اگر بر لاله بی گلبرگ آن رخ

گل نماید جای خارم در نظر خنجر خلیدن

ز اتفاق باغبانانم صفایی دسترس کو

نوبری ز آن باغ خوردن یا گلی ز آن شاخ چیدن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از جدایی و هجراش سخن می‌گوید. او مانند شمعی در جمع به زاری و گریه می‌پردازد و به ناکامی و ذلت خود می‌اندیشد. زندگی بدون محبوبش برای او سخت و تلخ است و او بر این موضوع تاکید دارد که حتی در حال خندیدن نیز زخم‌های عمیقی را احساس می‌کند. شاعر به مقایسه زخم‌هایی که از محبوبش می‌خورد و مرهم‌هایی که از بیگانگان می‌گیرد می‌پردازد و تأکید می‌کند که دعای دیگران برای او بی‌ارزش است. او از زیبایی محبوبش می‌ستاید و به قدرت عشق اشاره می‌کند. همچنین به زهر جدایی و حسرتی که در دلش نشسته اشاره می‌کند و اینکه چگونه این زخم‌ها در دل او زنده‌اند. شاعر در نهایت آرزوی وصال و خوشی را دارد و حسرتی از نداشتن گل و بوی خوش زندگی را ابراز می‌کند. او تلاش می‌کند تا از دردهایش فاصله بگیرد و به دنبال لذت‌های ساده و زیبایی‌های طبیعت باشد.