نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۹ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

با آن همه لطف و مهربانی

داری سر خشم و سر گرانی

پیداست از آن دو چشم جادو

اقسام رموز دل ستانی

بالای تو در زمین برانگیخت

صد چرخ بلای ناگهانی

بشتاب به سیر باغ کآنجاست

گسترده بساط کامرانی

برخیز که سرو قامتان را

جاوید به جای خود نشانی

بخرام که بر سر است ما را

در پای تو شوق جان فشانی

کاندر قدمت هلاک صد بار

بهتر ز حیات جاودانی

برخاک تو خون خویش خوردن

ما را به از آب زندگانی

گفتی که به فرقتم بنه دل

تا باز مرا به خود رسانی

دل کو که نهم به صبر کاو را

بردی ز کفم چنانکه دانی

زنهار تو رسم صابری را

آموز به ما اگر توانی

در پیریم او غلام خود خواند

صد حیف صفایی از جوانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و جذبه محبوب خود اشاره می‌کند و او را با محبت و مهربانی توصیف می‌کند، در حالی که در دل خود خشم و غم دارد. او از چشمان جادوگرانه محبوبش که قدرت دل‌ربایی دارد سخن می‌گوید و به تأثیرات آن بر زندگی‌اش اشاره می‌کند. شاعر از محبوب می‌خواهد تا به باغی که نماد خوشبختی و کامیابی است برود و او را در کنار دیگران ببیند. او بر اهمیت فدای جان خود برای محبوب تأکید می‌کند و می‌گوید که در عشق او حتی جان دادن را بر زندگی جاودانه ترجیح می‌دهد. در نهایت، شاعر از محبوب می‌خواهد صبر را به او بیاموزد در حالی که خود دچار یأس و ناامیدی شده و به پیری و دورانی که در آن از جوانی خود فاصله گرفته، غمگین است.