نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹۱ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلا معاونت اشک پرده در نکنی

ز راز خود همه آفاق را خبر نکنی

به عمد پرده ز کارم برافکنی تا کی

بس است سعی به رسواییم دگر نکنی

به خاک این درم الفت گرفته سر همه عمر

مرا ز مسکن مألوف دربدر نکنی

به سیل اشک دهی از درش به باد مرا

ازین مخاطره آخر چرا حذر نکنی

به چشم مهر چو کس ننگرد به گریه ی من

عبث تو دامنم از دیده گو شمر نکنی

اسیر غم همه کس اول از نگاهی شد

نگاه کن که سر اندر سر نظر نکنی

بس آنچه آب رخم ریختی ز گریه مرا

به چشم مردم از این مایه خوارتر نکنی

ز آب چشم منش آستان مکن همه گل

چه می کنی اگر این خاک را به سر نکنی

به اشک و آه صفایی مراست عادت و بس

نظر به چشم و لبم دار باور ار نکنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعری عاشق است که از معشوقش می‌خواهد تا به احساسات و رنج‌های او توجه کند. او از معشوق درخواست می‌کند که با بی‌توجهی و پرده‌پوشی، او را بیشتر در آتش عشق نسوزاند و به او بی‌اعتنایی نکند. شاعر به شدت غمگین است و از معشوق می‌خواهد که از آزار او و خوار کردنش در جمع دیگران بپرهیزد. او از درد و اشک خود صحبت می‌کند و می‌گوید که این احساسات برایش عادی شده است و در نهایت از معشوق می‌خواهد که با نگاهی مهربان به او بنگرد و در این روزهای غم بار، کمی به او محبت کند.