شمارهٔ ۳۹۸ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
اگر باری به باغ از در درآیی
در فردوس بر گلشن گشایی
شبت مه در مقابل رخ برافروخت
نهان شد روز با آن روشنایی
به شب خورشید از آنرو، روی بنهفت
که شرمش آید از بی دست و پایی
به هم چشمیت عبهر دیده بگشود
عجب ثم العجب زین بی حیایی
الا ای سرو با آن چهر و بالا
برو بگذار از سر خودنمایی
در و یاقوت جانان را چه نسبت
به مرجان و گهر در جان فزایی
نه گوهر را بود این آبداری
نه مرجان را بود این شهد خایی
چرا مهر منت در سینه انداخت
نبود این کار اگر کار خدایی
سیه پوشید زلفت از چه گر نیست
به داغ کشته ی عشقت عزایی
بکن چندانکه خواهی سخت رویی
که ناید از صفایی سست رایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار به زیبایی و عشق اشاره دارند. شاعر در ابتدا از ورود به باغی صحبت میکند که با زیباییهایش فردوس را تداعی میکند. شب را توصیف میکند که به خاطر نور حالات خاصی به خود میگیرد و از خورشید به خاطر شرم او یاد میکند. شاعر از زیبایی و غرور "سرو" با چهره و قدش یاد میکند و به او میگوید که این خودنمایی را کنار بگذارد. سپس شاعر به مقایسه یاقوت و مرجان با جوانان میپردازد و بیان میکند که نه گوهر و نه مرجان به اندازه عشق و زیبایی اهمیت دارند. در انتها، به مسئله غم و اندوه ناشی از عشق اشاره میکند و میگوید که حتی اگر هم کسی بخواهد به دلخوری و غم بپردازد، زیبایی عشق همواره بر آن غلبه دارد.