شمارهٔ ۵۰ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو بخت از کین اختر غافلم ساخت
به مهر آن شمایل مایلم ساخت
به جهل اندر غمش افتادم آخر
کمال عشق مردی کاملم ساخت
به خونم تر نشد تیغش دریغا
که هجران شرمسار از قاتلم ساخت
چو میرم در غمت شادم که اقبال
به کار جان نثاری قابلم ساخت
هم آن زلف و ذقن دیوانه ام کرد
هم این زنجیر و زندان عاقلم ساخت
به مرگ زندگی معمار عشقت
عجب ماتم سرایی از گلم ساخت
تو گر با ما نکردی سازگاری
غمت نازم که عمری با دلم ساخت
به هجران بی توام جان برنیامد
غم روی تو آسان مشکلم ساخت
به دل تا بست صورت معنی دوست
خیال خود ز خاطر زایلم ساخت
ز مردن سخت تر شد ماندنم چند
به خون خوردن توان بی حاصلم ساخت
هلاک آن خواست از غرقم صفایی
که این حسرت سرا برساحلم ساخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و درد ناشی از عشق و جدایی صحبت میکند. او احساس میکند که بختش به او خیانت کرده و به خاطر عشق به معشوقش، به جهل و نادانی دچار شده است. تیغ جدایی او را آزرده کرده و هجرانش او را شرمسار ساخته است. با وجود این درد، او در غم معشوقش شاد است و میداند که عشقش جانش را نثار میکند. شاعر به زنجیرهای عاطفی و محدودیتهایش اشاره میکند و به مرگ و زندگی در عشق اشاره دارد. او در نهایت بیان میکند که غم جدایی از معشوقش زندگی را برایش سخت کرده است و در عین حال، به خاطر عشق و یاد او، دوست دارد که این غم را تحمل کند.