شمارهٔ ۶۶ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه سر ز تیغ تو تنها بریدنم هوس است
به خاک پای تو در خون طپیدنم هوس است
زدی چو یک دو سه زخمم بدار دست که باز
دوگامی از پی قاتل دویدنم هوس است
به شوق دام و قفس در بهار نیز چو دی
ز آشیانه و گلشن پریدنم هوس است
چو ریخت طایر دل بال و پر به دام فراق
به گوشه ی قفس آرمیدنم هوس است
به غفلت ار نگرم بی رخت به گل نظری
به دیده رخسار حوادث خلیدنم هوس است
اگر خدنگ تو بینم نشسته در دل غیر
ز رشک با سر مژگان کشیدنم هوس است
چودل خیال ترا تا درآورم به کنار
از آن به گوشه ی خلوت خزیدنم هوس است
اگر غم تو به بازار عشق بفروشند
به ملک ومال دو عالم خریدنم هوس است
هزار خار خسانم به دل شکسته و باز
گلی ز گلشن چهر تو چیدنم هوس است
چه زهرها که شد از حسرتم به کام و هنوز
دمی از آن لب نوشین مکیدنم هوس است
به فسق و زهد صفایی چه کار واعظ را
مرا بس این که ملامت شنیدنم هوس است
رفوی خرقه تلبیسم از ریا نه رواست
کنون که جامه ی تقوی دریدنم هوس است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به شکل شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و longing است. شاعر ابتدا به تمایل خود برای درد و رنج در عشق اشاره میکند و بیان میکند که حتی در شرایط سخت نیز، به وجود محبوب و نشانههای او فکر میکند. او از زخمهایی که به دلش وارد شده و شوق پرواز و آزادی صحبت میکند و نشان میدهد که حتی در غم و فراق، به یاد محبوبش آرامش مییابد. همچنین او به عشق و آرزوهایش اشاره میکند و میگوید که برای داشتن لحظهای از وصال محبوب، هر هزینهای را خواهد پرداخت. شاعر به نوعی نه تنها در جستجوی عشق بلکه در پذیرش دردها و رنجهای ناشی از آن نیز است. در نهایت، او به تردید میان زهد و فسق و همچنین در پیگیری حقیقت وجود خرافات در دین و دیانت اشاره میکند.