نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۶ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

گرنه در خورد یار دیرین است

تلخکامی به جان شیرین است

تا تو از چهره شرم مهر شدی

اشک ما نیز رشک پروین است

دل سرگشته ام به چنبر عشق

چون کبوتر به چنگ شاهین است

تا محرک صباست زلف ترا

کی دلی را امید تسکین است

در تو بیندکمال صنع حکیم

عارفی را که چشم حق بین است

جز تو با هیچ کس نورزم مهر

ور تو پیوسته با منت کین است

کارت از تیغ کج خود آمد راست

کی نیازت به تیر و زوبین است

سرکنم بی تو گر شبی به بهشت

خاک و خشتم فراش و بالین است

بست تا در تو جان صفایی را

نه غم دل نه ماتم دین است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این اشعار به احساسات عاشقانه و تلخی‌های عشق اشاره دارد. شاعر از یار دیرین خود یاد می‌کند و می‌گوید که تلخی‌های زندگی به شیرینی عشق نمی‌چربد. او به چهره معشوقش که مظهر شرم و مهر است، اشاره دارد و احساس می‌کند اشک‌های او نیز نشان از عشق و غم دارد. دل او در چنگ عشق گرفتار است و احساس تنهایی و دلتنگی می‌کند. شاعر برای آرامش دلی که به خاطر معشوقش در تنگناست، به زلف او و نفحات صبا توجه می‌کند. او تأکید می‌کند که هیچ‌کس دیگری مانند معشوق عزیزش نمی‌تواند او را تسکین دهد و علاوه بر این، عشق او از تیر و زوبین بی‌نیاز است. در نهایت، شاعر می‌گوید حتی اگر در بهشت باشد، بدون معشوقش آرامش نخواهد داشت و دلش هیچ غمی جز عشق او ندارد.