نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۷ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر مرا سر و جانی بود برای تو هست

هلاک به ز حیاتم اگر رضای تو هست

خدا گواست که شادم به مردن از غم عشق

توگر حضورنداری ولی خدای تو هست

مرا به عمر دراز آنچنان تعلق نیست

که باکمند دو زلف گره گشای تو هست

به دوش گردنم اندر فراقت آمده بار

ز الفتی که سرم را به خاک پای تو هست

بیا برون کنش از جوی دیده همره اشک

اگر کسی به سرای دلم سوای تو هست

اگر چه عشق به دل جای دیگری نگذاشت

ولی تو هم گهی ای غم بیا که جای تو هست

مرا کجا خبر از دل تو حال او دانی

اگر به حلقه ی گیسوی مشک سای تو هست

هزار مرتبه پامال دست هجران شد

هنوز در سر شوریده ماجرای تو هست

به التفات تو ما خوش دلیم در همه حال

گرم وفای تو نبود چه غم، جفای تو هست

جفای یار صفایی کم از وفای تو نیست

اگر خطا نکنم بیش از این سزای تو هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساسات عمیق خود را نسبت به عشق و محبوبش بیان می‌کند. او می‌گوید که اگرچه ممکن است جانش در خطر باشد، ولی همه چیز را برای رضایت محبوبش تحمل می‌کند. احساس شادابی او حتی در آستانه مرگ ناشی از غم عشق است. او به تعلق خود به عمر طولانی اشاره می‌کند، ولی این تعلق را به خاطر محبوبش فراموش کرده است. عشق و وابستگی به محبوبش زندگی‌اش را شاداب می‌سازد و حتی در غیاب محبوب، یاد او در دلش باقی مانده است. شاعر می‌گوید که حضور محبوب برایش بسیار اهمیت دارد و حتی جفای یار نیز برای او مشکلی به وجود نمی‌آورد. در کل، این شعر توصیف عشق عمیق و وفاداری شاعر به محبوبش و تأثیر آن بر زندگی‌اش است.