شمارهٔ ۸۹ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ماهی که به رخ نگار مانی است
پیداست که جز نگار ما نیست
بر صورت عالمی قلم کش
کان ها همه عاری از معانی است
بردار ز رخ نقاب تا خلق
گویند که آفتاب ثانی است
بخرام که باغبان ببیند
تا سروکجا بدین روانی است
گفتی نکنی دل از وفایم
جانا به من این چه بدگمانی است
پابوس توام که دست ندهد
از نقص کمال ناتوانی است
قول ارنی ز هرکه سر زد
البته جواب لن ترانی است
بر خاک در تو یک اقامت
بهتر ز بهشت جاودانی است
تیغ تو مرا به فرق صد بار
خوشتر ز کلاه خسروانی است
درکار غم تو روز بردن
به از همه عمر شادمانی است
از درد توام دوا فرستاد
این خاصیت خدای خوانی است
این آخر پیریم صفایی
از عشق وی اول جوانی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت مانی (نگار) اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز دیگری نمیتواند به او شبیه باشد. او به اهمیت هنر و معانی نهفته در آن اشاره میکند و از ضرورت زیباییهای ظاهری به عمق معنا میپردازد. شاعر از محبوبش میخواهد که رازهای خود را فاش کند و تعابیر عشق و وفا را در میان بگذارد. او تعلق و وابستگی به محبوب خود را با خوشحالی میپذیرد و میگوید که در مقابل درد و غم، عشق و زیبایی را بر هر چیزی ترجیح میدهد. نهایتاً، این شعر به تحولی از عشق و زیبایی در زندگی اشاره میکند که به شعور و درک عمیقتری از وجود و کمال نیز منجر میشود.