شمارهٔ ۹۱ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هرکه یک دل به خطا درخم گیسوی تو بست
دل و جانی دگر از عهد به هرموی توبست
خط بطلان به سر قبله ی اسلام کشید
آنکه طاق کج محراب دو ابروی تو بست
در جهان فتنه ی هاروت سمر شد مگر او
صورت سحر خود از نرگس جادوی تو بست
هر سری عشق به سودای دلاشوب تو باخت
هر دلی مهر به بالای دلاجوی تو بست
هرکرا بود دلی در ره سودای تو برد
هرکرا بود سری بر سر گیسوی تو بست
غمزه و غنج و دلال آن چه در امکان ره داشت
بخت میمون تو برگردن آهوی تو بست
هرکرا کسوت غم زیب بدن سرخوش زیست
تا ز ثوب کفن احرام به مشکوی تو بست
ریختی خون دو کیهان ز سر انگشت و یکی
دست گردون نتوانست که بازوی تو بست
غمم از دست رقیب است و از او شادم باز
کو ره مدعیان را همه از کوی تو بست
بر رخ ابواب غم از نه فلکم باز گشود
هفت کوکب که ره از شش جهتم سوی توبست
صید تازی فتدش گرگ فلک چون روباه
هر که خود را چو صفایی به سگ کوی تو بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف جذابیت و سحر خاصی میپردازد که در گیسوان و چهره محبوب وجود دارد. شاعر با جلوههای مختلف این جذابیت و تأثیر آن بر عشق و زندگی دیگران صحبت میکند. او به این نکته اشاره میکند که بسیاری از دلها و جانها به خاطر این زیبایی و عشق فریفته شده و دچار دگرگونی شدهاند. همچنین، از عزم و اراده افراد در پیروی از این عشق و دلبستگیها میگوید و به سحر و قدرتی که محبوب بر دلها دارد، اشاره میکند. در نهایت، شاعر با استفاده از تمثیلها و معانی عمیق، پیچیدگیهای عشق و تأثیرات آن بر زندگی را بازگو میکند.