بند ۳۴ صفایی جندقی
صفایی جندقی / ترکیب ۱۱۴بندی عاشورایی / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آمد رباب کای شوی بی یار و یاورم
افتادهای به خاک چرا خاک بر سرم
ای عمر گو برو اگر این کشته از رباب
ای مرگ گو بیا اگر این است شوهرم
روزی سیهتر از شب ظلمانیام دمید
تا شد نهان ز چشم فروزنده اخترم
برخیز و بین اسیر حرامی حریم خویش
بیپشت و [بی]پناه و پریشان و مضطرم
مرگ تو را چه چاره توانیم و اقربا
سهل است سلب جامه و تاراج زیورم
بنشین و دیده باز کن آنگه ببین که چون
فرسودهٔ جفای سپاهی ستمگرم
رخصت ز خصم و مهلتم از روزگار کو
کاین خاک و خون ز روی تو با اشک بسترم
دانی به کودکان یتیمت چرا نسوخت
چون تار و پود شمع سراپای پیکرم
بگذاشتم زمانه که رسوایی تو را
گرداند از غرض چو گدایان به هر درم
زادم وفا و راحله مهر، اندهم رفیق
دل محرم طریق و سر توست رهبرم
جان کردمی فدا که رها گردم از بلا
بالله گر این مجاهده بودی میسرم
با ذلت اسیری و آسیب این سپاه
از مرگ خود معالجهای نیست بهترم
کاش از نخست کور و کر از مام زادمی
تا این قضیه نشنوم این فتنه ننگرم
رفتیم و التهاب فراقت ز یاد برد
درد اسیری خود و سودای دخترم
گیسو گشود و سور حسینی حجاز کرد
در هر قطار موی خود این نغمه ساز کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعری از یک عاشق است که در آن غم و اندوه عمیق خود را به تصویر میکشد. او احساس تنهایی و بیپناهی میکند و از وضعیت خود و مرگ محبوبش سخن میگوید. شاعر به سختیهای زندگی و جفای زمانه اشاره میکند و از سرنوشت تلخ و فقدان عزیزی مینالد. او خود را در مقابل ستم و ظلم میبیند و حتی از آرزوی مرگ سخن میگوید. در نهایت، شاعر به حسرت و افسوس برای روزهای گذشته و یاد محبوب خود اشاره میکند و از دلتنگی برای فرزندان یتیم و رنجهای خود سخن میگوید.