نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۳۷ - حکایت صفی علیشاه

صفی علیشاه / بحرالحقایق / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

مریدی خواست از پیری اجازت

که در کوهی کشد چندی ریاضت

در آن مغازه روی دید ماری

گرفت او را بدست از اختیاری

گزیدش مار و بردندش به تدبیر

ز بیم مرگ او را جانب پیر

بگفتش پیر عقلت از چه شدپست

که بگرفتی تو مار خفته بردست

بگفتا از تو بشنیدم که اشیاء

همه حقند در پنهان و پیدا

بکف زانرو گرفتم اژدها را

که با خود آشنا دیدم خدا را

بگفتش پیر حق در صورت قهر

اگر بینی ازو بگریز صد شهر

بصورتهای لطفی سوی او رو

ز صورتهای قهرش بر حذر شو

چوبی هر صورتش دیدی معادل

ترا سر حقیقت گشته حاصل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

مریدی از پیری اجازه می‌خواهد تا در کوهی ریاضت بکشد. در مغازه‌ای مار خوابیده‌ای می‌بیند و به اختیار خود آن را می‌گیرد. اما مار او را می‌زند و مرید برای نجات جانش به پیر مراجعه می‌کند. پیر به او می‌گوید که عقل تو چرا ضعیت شد که مار را گرفت و به او یادآوری می‌کند که موجودات دارای حقایق پنهان و آشکار هستند. مرید پاسخ می‌دهد که از پیر شنیده که همه چیز حق است و او نیز به همین دلیل مار را گرفت. پیر به او می‌آموزد که در حقیقت، اگر با صورت قهر حق مواجه شوی، باید از آن بگریزی و به سمت صورت‌های لطف بروی. او به مرید می‌فهماند که هر ظاهر را باید با حقیقت آن سنجید.