شمارهٔ ۱۶ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کمان ابروی پیوسته را چو زه سازد
خراب خانه خلقی بشهر و ده سازد
ز هر کنار شود بانگ الامان برپا
میان چو بندد و زلفین را زره سازد
کجا دگر دلی از بند او شود آزاد
کمند زلف چو بگشاید و گره سازد
نمایدار که ز گیسون بیاض پیشانی
شب سیه را بر روز مشتبه سازد
زبر گشودن چشم وز بازکردن مو
همی دل است که بینی خراب و له سازد
ز چشم خود کند آنرا که از نگه بیمار
بخنده شکر بینش دوباره به سازد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت کمان ابرو و زلف معشوقه است. شاعر به تأثیر این زیباییها بر دلها و جانها اشاره میکند و میگوید که ابروان کمانی و زلفهای افشان چگونه میتوانند سبب ایجاد آرزوی نابجا و درد در دلها شوند. همچنین، او به قدرت دیدن و قدم گذاشتن در جهان زیبایی اشاره میکند که میتواند شب تار را به روز روشن تبدیل کند. به طور کلی، شعر نشاندهندهی چگونگی تأثیر زیبایی بر احساسات و احوالات انسانی است.