شمارهٔ ۲۳ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفاعلن فاعلن مفاعلن فاعلن
هزار دور از سپهر چو بگذرد گه شود
که تا یک آدم بدهر صفیعلی شه شود
چرا نه بینی که چون میان کل بشر
یکی بدین وزن و سنگ عیان بنا گه شود
ز سیصد و شصت شب شبی بود لیل قدر
یک از همه اختران در آسمان مه شود
چه غم از خلق مجاز ورا به نشناختند
که چشم دنیا طلب زدیدن اکمه شود
هوای دنیا کجا بجا هلد معرفت
بسا که عقل زکی در این ره ابله شود
نه آدم است آنکه او ندارد از دل خبر
دل آن بود کز کدر چون خور منزه شود
در آزمون خلقتی نبود به ز آگهی
دلی که از آدم است ز آدم آگه شود
هزار دل در صفا یکی نشد آینه
که در وی از مردمی ظهورالله شود
خمش که در راه عشق زبان درازی خطاست
زبان معنی طلب ز گفت کوته شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به بررسی مفهوم آدمیت و عشق در زندگی بشر میپردازد. شاعر اشاره میکند که در طول زمان، ممکن است افراد زیادی به وجود آیند اما تنها چند نفر به حقیقت و معنا دست پیدا میکنند. او به شب قدر و اهمیت آن در میان شبها اشاره میکند و بیان میکند که بسیاری از انسانها در راه شناخت و معرفت دچار اشتباه میشوند. دل انسان نشاندهنده واقعیات درونی اوست و آنکه از وجود خود و دلش آگاهی ندارد، در حقیقت آدمی نیست. در نهایت، او توصیه میکند که در مسیر عشق، از زیادهگویی و حرفزدن پرهیز شود و به معنی و باطن عشق توجه شود.