نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵ صفی علیشاه

صفی علیشاه / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

رفت دلدار و غمش در دل غمخوار بماند

و ز قفایش نگران دیده خونبار بماند

بشفاخانه لعل تو رسید ار چه و لیک

دل ز چشمت اثری داشت که بیمار بماند

آن امیدی که بخوابت نگرد دیده نداشت

ور شبی داشت هم از چشم تو بیدار بماند

جان ما گرچه بمقدار بهای تو نبود

بر سر دست گرفتیم و خریدار بماند

دل و دین در خم گیسوی بتی رفت که رفت

خرقه و سبحه بجام می و زنار بماند

راز عشق تو که از خلق نهان می‌کردم

گشت افسانه و بر هر سربازار بماند

بند‌ها را همه دل پازد و چون باد گذشت

جز به بند تو که افتاد و گرفتار بماند

خانه دل زغمت زیر و زبر گشت و در آن

نیست جز نقش تو چیزی که بدیوار بماند

ما نه مستیم به تنها که یکی در همه شهر

ناظری نیست که با چشم تو هشیار بماند

داشت عذری که نرفته است ز کوی تو صفی

رفتش از پیش چنان پا که ز رفتار بماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق سخن می‌گوید. او به رفتن دلدار اشاره می‌کند و غم و نگرانی از جدایی را احساس می‌کند. هرچند به دیدار معشوق می‌رسد، اما همچنان دلی بیمار و نگران دارد. شاعر بیان می‌کند که امیدش به خواب نیز بی‌فایده است و او هنوز از عشق و یاد معشوق بیدار مانده است. دل و جانش به بتی تعلق دارد که به آن می‌بالد، ولی به همزمان در مسیر عشق، چیزهای دیگری از جمله دین و دنیا را نام می‌برد که تحت تاثیر عشق قرار گرفته‌اند. راز عشق او که پوشیده بود، اکنون به افسانه‌ای تبدیل شده و در شناخته شدن آرزوهایش در بازار عشق به تصویر کشیده می‌شود. شاعر حسرت جدایی و وجود غم در خانه دلش را بیان می‌کند و در نهایت، بر این نکته تاکید می‌کند که در غیاب معشوق، هیچ چیز از شادی و هشیاری باقی نمانده است.