شمارهٔ ۲۶ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو آندو زلف شب آسا حجاب مه گردد
چه روزها که در آن سال و مه سیه گردد
چه جای رندی و تقوی کز آن دو چشم خمار
خراب کار خرابات و خانقه گردد
فقیه شهر که گفت از تباه کاری ما
ندیده خال تو کایمان کجا تبه گردد
بسر کلاه چو گرداند از خود آرائی
گذشته کار دل از کار تا گله گردد
گره ز طره به مگشا و ره ز خط به مبند
که دل اسیر تو بیلشکر و سپه گردد
دل ار که رفت ز دنبال چشم او چه عجب
که پیش رفتن آن چشم دل ز ره گردد
کجا توان دل و دین داشت ز اختیار نگاه
که بیخود این همه زان گردش نگه گردد
جز آن دو چشم که بر خون ما گواهی داد
ندیده کس که به خون قاتلی گره گردد
پناه دل بز نخدانش زان دو طره گرفت
رضا که دید که زندانئی بچه گردد
ز راه دانه خال تو برد آدم را
سزد که ضامن ابلیس در گنه گردد
صفی پیر مغان سر سپرده و تاج گرفت
گدای میکده زیبد که پادشه گردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تحیر و عشق است و احساسات عمیق شاعر را نسبت به محبوبش به تصویر میکشد. شاعر از زیباییهای چهره محبوب و تاثیر آن بر دل و دین خود میگوید، به طوری که حتی فقیه شهر نیز به اسارت عشق گرفتار شده است. او تأکید میکند که نگاههای محبوبش چنان قوی است که میتواند دل را به تسخیر خود درآورد و به همین دلیل، دیگر هیچکس قادر به فهم این عشق و سرنوشت آن نیست. در نهایت، شاعر به این باور میرسد که عشق و شیدایی از او به دور نیست و حتی در مقامهای بلند و پادشاهی نیز، دل میتواند همچنان به عشق مستعمر باشد.