نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸ صفی علیشاه

صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

عادت ابروی تست فته در انداختن

آفت عالم شدن تیغ به قهر آختن

زلف ترا شیوه است دل به بر آویختن

روی ترا در خور است دیدن و جان باختن

یکتنه خال تُراست شکوت غارتگری

از طرفی خاستن بر سپهی تاخن

ماند گرفتار خار گل که به رویت شکفت

گشت زمین‌گیر سرو، پیش تو زَ افراختن

ز آتش عشق تو جان گر بگذارد رواست

نیست در این سوز و تب چاره بگداختن

چشم شناسا نداشت هر که به جمعت ندید

کوردلان را سزاست دیدن و نشناختن

غفلت و نیسان ماست عادت بیچارگی

از تو فرامُش مباد عادت بنواختن

در غلیانم مغی بر در میخانه گفت

جان و سر اینجا بناست یکسره درباختن

در ره عشق ای صفی این بُوَد اول قدم

ز آتش دل سوختن با غم جان ساختن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف عشق و دلبستگی خود به معشوق می‌پردازد. او از زیبایی‌های معشوق، از جمله ابرو، زلف و چهره‌اش سخن می‌گوید و عشق را شبیه آتش سوزان توصیف می‌کند که به جان فرد می‌سوزد. شاعر احساس می‌کند که در برابر زیبایی معشوق، همچون گیر افتاده‌ای در گل یا در آتش است و هیچ راه فراری ندارد. او همچنین به غفلت و ناپختگی خود در عشق اشاره می‌کند و بر اهمیت تسلیم شدن به این عشق تأکید می‌کند. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که برای عشق باید جان و سر را فدای معشوق کرد و این اولین قدم در مسیر عشق است.