شمارهٔ ۵۲ صفی علیشاه
صفی علیشاه / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
امروز نیامد به من از دوست بریدی
ناورد از آن لعل دلاویز نویدی
هر روز پیامش سوی رندان سحر خیز
پس زودتر از قافله صبح رسیدی
ای پیک صباگو بوی از خاک نشینان
با همچو غزال از چه بیکبار کشیدی
گفتی که دم آخرم آئی توببالین
باز آی که دیگر ببقا نیست امیدی
تا بر ننشیند بضمیر تو غباری
پیشت نفس آهسته کشیدیم و تو دیدی
خون گشته دل از طره مشکین تو مانا
بین اشک من ار نافه نابسته شنیدی
پیش گل رؤیت بز دار لاف شکفتن
چون باد سحر گه دهن غنچه دریدی
بایست که از خون شهیدان کند امساک
آن شیخ که شوید دهن از ذکر نبیدی
شد کهنه صفی دلق ببازار خرابات
یک بار در آور زپی رهن جدیدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از بیخبری و دوری معشوق سخن میگوید. او انتظار دارد که معشوق زودتر به سراغش بیاید و از او خبری بیاورد. شاعر به حال خود شکایت میکند که هر روز دیگران از معشوق خبر میآورند، اما خود او خبری نمیگیرد. به نظر میرسد که او به پایان عمر نزدیک شده و امیدی به بازگشت و دیدار مجدد معشوق ندارد. او با حسرت به اثرات دوری معشوق بر دل و جان خود اشاره میکند و از او میخواهد که همچون نسیم صبا، بویی از خاکنشینان به ارمغان بیاورد. در نهایت، شاعر به یاد شهیدان میافتد و به حال و روز خود و دلق کهنهاش در روزگار خراباتی اشاره میکند.