شمارهٔ ۴۰ صفی علیشاه
صفی علیشاه / متفرقات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مگرگذشت ز هجرت هزار و سیصد و پنج
که درگذشت و جهانرا گذاشت باقرخان
شب چهاردهم از جمادیالاولی
چهارده شبه ماهی بخاک شد پنهان
کم از چهل بد عمرش ولی بعقل و ادب
هزار قرن فزون دیده بود از دوران
ز بس پر است جهان از نمود او همه جای
بدل نمیدهدم ره که رفته او ز جهان
بسوخت بر پدر پیربیش از آن دل خلق
که دیده گمشد فرزند و سوخت در کنعان
شد استوار که داغ جوان بشاه شهید
چه کرده بود که مرهم شدیش زخم سنان
کسی ز حال صفی آگه است در غم او
که دیده مرگ برادر بچشم و داغ جوان
بجاست از پی تاریخ او که گفته خرد
رسید طایر حق قرب اشیاءنه جان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره باقرخان و مرگ اوست. شاعر با اشاره به تاریخ هجرت و زمان وفات باقرخان، او را فردی با عقل و ادب توصیف میکند که علیرغم عمر کوتاهش، دانش و تجربهای عظیم داشت. شاعر احساس غم و سوختگی پدر و دیگران را از دست دادن او بیان میکند و تأکید میکند که فقدان باقرخان بر دلهای بسیاری سنگینی کرده است. همچنین اشارهای به داغ جوانان و تأثیر عمیق این داغ بر خانواده و جامعه دارد. در نهایت، با تأمل درباره تاریخ و اهمیت وجود اشخاصی چون او، یادآور میشود که حضور این افراد به نوعی از ارزشها در زندگی بیشتر میافزاید.