شمارهٔ ۱۰۱ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
نتوان به مثل گفتن خورشید درخشانت
زیرا که بود شمعی خورشید در ایوانت
گفتی کشمت در خون بشتاب که میترسم
اغیار کنند ایجان از گفته پشیمانت
صد سنگ جفا هر دم گردون زندش بر سر
آنرا که بود شوری از بستهٔ خندانت
خواهی شب مشتاقان گردد همه صبح ایمه
در اول شب بگشا از مهر گریبانت
ای وصل ترا دایم دل مایل و جان شایق
باز آی که مشتاقان مردند ز هجرانت
هر لحظه کنی از نو شادم بغمی آیا
گشتم به چه خدمت من شایستهٔ احسانت
الا که بیاویزد در زلف تو دل ور نه
بیرون نتواند شد از چاه زنخدانت
از تیغ جدا سازی گر بند ز بندم را
من همچو قلم دارم سر در خط فرمانت
خواهی اگر گاهی از حال صغیر ایجان
کن موی به مو تحقیق از زلف پریشانت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر عشق و اشتیاق خود را به معشوق بیان میکند و از درد و رنج دوری صحبت میکند. او به زیبایی و درخشانی معشوق اشاره میکند و از دل تنگی و شوق ملاقات میگوید. شاعر به ناراحتی ناشی از جدایی اشاره کرده و میخواهد که معشوق بازگردد تا دلهای مشتاق آرامش یابند. او همچنین بیان میکند که عشق او به معشوق مانند شعلهای است که نمیتواند خاموش شود و به انتظار بازگشت او نشسته است. در نهایت، شاعر به قدرت و زیبایی زلف معشوق اشاره کرده و از او میخواهد که در پی وصال برآید.