شمارهٔ ۱۰۸ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
غم چندی بدل زار بغم مدغم ماست
ساقیا باده بیاور که دوای غم ماست
خم زلف تو مگر جای غریبان باشد
که در آن حلقه قرار دل بی همدم ماست
گر نیی کعبه چرا دل چو حجر داری سخت
ای که کوی تو منی و دهنت زمزم ماست
گفتمش زلزله شهر خطا بهر چه بود
گفت از جنبش گیسوی خم اندر خم ماست
راز ما باد صبا برد بهر شهر و دیار
ما در این فکر که این بی سر و پا محرم ماست
با نسیم سحری قصه کن آغاز صغیر
قاصد خوشخبر و پیک نکومقدم ماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و اندوه خود سخن میگوید و به ساقی میگوید که باده بیاورد تا تسکینی برای دردهایش باشد. او اشاره میکند که زیبایی زلف محبوبش جای غریبان نیست و در آنجا دلش در تنهایی میسوزد. شاعر از محبوبش میپرسد که چرا دلش سخت شده و به او یادآوری میکند که او همانند کعبهای است که او به آن تعلق دارد. همچنین به زلزلهای اشاره میکند که به دلیل حرکت گیسوی محبوب اوست. در نهایت، او به باد صبا میگوید که رازهایش را به دیگران منتقل کند و امید به خبر خوب و خوشی از محبوبش دارد.