شمارهٔ ۱۲۸ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خدای آنچه بزلف نگار چین انداخت
نگار بهر من خسته بر جبین انداخت
برفت و برد مرا همچو سایه در پی خویش
قدی که سایه نه از ناز بر زمین انداخت
بزلف کرده صبا را بجرم آن زنجیر
که دوش زلزله اندر سواد چین انداخت
سیاه روز جهان را چو شب نمود آن مه
ز زلف پرده چو بر روی نازنین انداخت
غلام مردم چشم که در رخ خوبان
نظر همیشه ز چشم خدای بین انداخت
من از جمال تو حیرانم و از آن نقاش
که نقش صورتی این سان ز ماء و طین انداخت
یقین ز زلف تو غافل بود دل آنکس
که چنک عشق بگیسوی حور عین انداخت
کسی بکام دل خود رسد که همچو صغیر
بپای دوست سر و جان و عقل و دین انداخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و فریبندگی محبوبی میپردازد که بر دل شاعر تأثیر عمیق گذاشته است. شاعر از زلف و چهرهٔ محبوب سخن میگوید و تأکید میکند که این زیبایی او را به اندازهای مفتون کرده که هیچ چیزی جز عشق و دلدادگی به یادش نمیآید. شخص محبوب به مانند سایهای در کنار شاعر، او را تحت تأثیر خود قرار میدهد و حتی زلف او به طوری که در زلزله میلرزد، زیبایی و جذابیتی خاص دارد. شاعر همچنین به اهمیت عشق و فداکاری در راه رسیدن به محبوب اشاره میکند. در نهایت، زیبایی و جاذبهٔ محبوب به قدری است که شاعر را به حیرت و شگفتی واداشته است.