شمارهٔ ۱۲۹ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دل مرا ز کمندت سر رهائی نیست
کجا رود بکسش جز تو آشنائی نیست
بیا بیا که دلم بی تو از جهان سیر است
مرو مرو که مرا طاقت جدائی نیست
بدور چشم تو و زلف تو دگر کارم
بآهوی ختن و نافه ختائی نیست
بتان چو دل بربایند بوسه ئی بدهند
ولی تو را صفتی غیر دلربائی نیست
گدای شاه نجف شو که هیچ سلطنتی
به روزگار برابر بدین گدائی نیست
صغیر پیرهنی بیش از جهان نبرد
کنون غمی بدل او را ز بی قبایی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و دلبستگی عمیق خود به معشوقش اشاره میکند. او احساس میکند که از عشق معشوقش نمیتواند رهایی یابد و هیچکس دیگری برایش اهمیت ندارد. دلش بدون معشوق بیمعناست و تحمل فاصله و جدایی را ندارد. او زیبایی و جذابیت معشوقش را تنها و بینظیر میداند و به نوعی به زندگی گدایی در محبت او تشبیه میکند. در نهایت، شاعر به سادگی و بیپناهی خود اشاره میکند که بدون محبت معشوق هیچ ارزشی ندارد.