شمارهٔ ۱۵۳ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
من آنچه هست بعشق تو دادهام از دست
که منتهای مرادم تویی از آنچه که هست
به دوستی توام گر به پای دار برند
من آن نیم که بدارم ترا ز دامان دست
محبت تو نهام روز کرده جا به دلم
که من بروی تو عاشق شدم بروز الست
به شادمانی جاوید امیدوار شدم
دلم چو از همه ببرید و با غمت پیوست
کجا من از تو توانم برید رشته مهر
خدای تار وجود مرا بزلف تو بست
بمحفلی که تو باشی بباده حاجت نیست
که هر که چشم تو بیند خراب گردد و مست
صغیر گرد جهان گشت در پی دلدار
رسید بر سر کوی تو وزپای نشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر عشق عمیق و وابستگی خود به معشوق را بیان میکند. او میگوید که همه چیزش را به عشق معشوقش داده و این عشق برای او مهمترین چیز است. حتی اگر به علت دوستیاش به پای او بیفتد، باز هم حاضر است عشقش را حفظ کند. شاعر به این نکته اشاره میکند که محبت او در دلش جا دارد و حتی در سختیها و جداییها نمیتواند رشته مهر و محبتش را از معشوق قطع کند. به علاوه، او معتقد است که حضور معشوق در هر محفلی کافی است و نیاز به چیز دیگری نیست. نهایتاً، شاعر در جستجوی دلدار به سر کوی او رسیده و از شیدایی و عشقش صحبت میکند.