شمارهٔ ۱۵۵ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بطرف باغ هر آن سرو کز زمین برخاست
بیاد قامت آن یار نازنین برخاست
شمیم طرهٔ پرچین او بسی خوشتر
از آن نسیم بود کز سواد چین برخاست
کسی نشست ببزم وصال با جانان
که در رهش ز سر جان و عقل و دین برخاست
نمود عشق به او چون تنم بجان نزدیک
دمیکه از سر من عقل دور بین برخاست
میانهٔ من و او هر حجاب بود بسوخت
ز بسکه از دل من آه آتشین برخاست
چو بست نقش تو نقاش کارگاه ازل
از او بخامهٔ صنع خودآفرین برخاست
صدآفرین بتو بادا که هر که صورت تو
بدید در طلب صورت آفرین برخاست
نمود سجده بمحراب ابروی تو ملک
چو دید صورت معنی ز ماء و طین برخاست
شرافتی است نجف را که همچو سرمه ملک
کشد بدیده غباری کز آن زمین برخاست
مراست مذهب و دین مهر آنکه از تیغش
غریو و ولوله از خیل مشرکین برخاست
علی که باج شرف از جهان گرفت صغیر
چو بهر بندگیش از سر یقین برخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و شوق شاعر به معشوقش پرداخته است. شاعر با استفاده از نمادهای طبیعت و زیباییهای آن، به وصف محبوب میپردازد و تأثیرات عمیق عشق را در زندگی خود بیان میکند. او از سوز دل و آههایی که به خاطر معشوقش برمیآید سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که هیچ حجابی نمیتواند بین او و محبوبش فاصله ایجاد کند. همچنین به جایگاه و شرافت محبوب نیز اشاره میکند و آن را با صفات خاصی وصف میکند. در نهایت، شاعر دین و مذهب خود را بر اساس عشق به معشوق میسازد و به تأثیرات آن بر روح و روانش مینگرد.