شمارهٔ ۱۶۸ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ببزم دل چو برافروختم ز عشق سراج
دگر به مشعل خورشید نیستم محتاج
چو در سفینهٔ عشقم چه باک از این دارم
که بحر حادثه از چار سو بود مواج
ببوسه ای ز لبش زندهٔ ابد گشتم
دهید مژده که جستم بدرد مرگ علاج
ندانم از تو چه اندر سر ا ست مردم را
که دیده در بر تیر تو میکنند آماج
بماه روی تو نازم که سیم و زر شب و روز
طبق طبق ز مه و مهر میستاند باج
من از دو کون به میخانه روی آوردم
کجا روم گر از این درگهم کنند اخراج
نهم کلاه نمد کج بشکر درویشی
که شاه هیچ بجز دردسر ندید از تاج
صغیر هستی خود داد از آن بباد فنا
که دید عاقبتش میکند اجل تاراج
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و اشتیاقش سخن میگوید. او با برافروختن دلش به عشق، دیگر به نور خورشید نیاز ندارد و عاشقانه در دریاچه عشق شنا میکند. بوسهای از محبوبش او را به زندگی ابدی رسانده و این احساس را نوعی درمان برای مرگ میداند. او از حال و روز مردم در عشق نمیداند و به زیبایی محبوبش میبالد که حتی ثروت و جواهرات نیز نمیتوانند با آن مقایسه شوند. در نهایت، او از دو دنیا به میخانه روی آورده و میگوید که در جستجوی معنای واقعی زندگی از دنیا فاصله گرفته است. او تاج و مقام را بیفایده میداند و به این نتیجه میرسد که زندگی موقتی است و سرانجام همه به فنا میروند.