شمارهٔ ۱۷۲ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
صبحدم باد صبا مشک فشان میآید
گوئی از طرهٔ آن جان جهان میآید
عجب است اینکه رساند بیقین عاشق را
دهن او که نه در وهم و گمان میآید
بسکه بر ناوک نازش دل و جان گشته هدف
هر طرف افکند آنرا بنشان میآید
جویها میرود از سیل سرشگم بکنار
صحبت از سر و قدش چون بمیان میآید
گر نه سوز دل پروانه دهد شرح چرا
شمع را شعلهٔ آتش بزبان میآید
در شب هجر که دارد بقفا روز وصال
شاد از آنیم که این میرود آن میآید
دوش جان کن سبک از بار ریا ای زاهد
گرچه این نکته بطبع تو گران میآید
گوئیا گشته محول به صغیر و بلبل
آنچه از عشق بتوصیف و بیان میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیباییهای صبح و نفحات هوای تازه صحبت میکند که به مانند بویی از محبوب میرسد. او اشاره میکند که عشق واقعی بدون شک و تردید به دل عاشق میرسد و این حس را نمیتوان با واژهها بیان کرد. شاعر به تضاد بین اندوه و شادمانی در هنگام جدایی و وصال میپردازد و از زاهد میخواهد که از بار ریا فاصله بگیرد. در نهایت، او عشق و زیبایی را به شکلی به یادماندنی توصیف میکند و بیان میدارد که توصیف عشق و احساسات عمیق آن، کار دشواری است.