نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جانا ز روی خویش بر افکن نقاب را

تا کی نهان به ابر کنی آفتاب را

مغرور حسن خود شده خوبان شهر مصر

ای یوسف از جمال برافکن نقاب را

بنشسته ام به راه که شاید من گدا

گویم سلامی آن شه مالک رقاب را

حالی که لاله را قدح باده بر کف است

ساقی مکن دریغ ز مستان شراب را

ما درس معرفت ز خط یار خوانده ایم

بگذار در مقابل زاهد کتاب را

دیدم به خواب خنجر خونین به دست یار

جویا شدم ز ابروی او شرح خواب را

گفتا صغیر قتل تو تعبیر خواب توست

آورده بود کاش به فعل این جواب را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و محبت است. شاعر از معشوق خود می‌خواهد که نقاب زیبایی‌اش را کنار بگذارد تا همه بتوانند نور و درخشش او را ببینند. او به زیبایی‌های یوسف (نماد زیبایی) اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که خود را در مقابل او همچون گدای خوش‌حال می‌بیند. شاعر همچنین به می و مستی پرداخته و به ساقی می‌گوید که نباید از مستان شراب دریغ کند. او علم محبت را از معشوق آموخته و می‌خواهد که زاهدان از علم او بهره‌مند شوند. در نهایت، شاعر خواب عجیبی می‌بیند که به قتل او مربوط می‌شود و این خواب تعبیر خاصی دارد. این شعر به عشق، زیبایی و عرفان اشاره دارد.