شمارهٔ ۲۱ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر به جرم محبت کنند پوست مرا
نمی رود بدر از سر هوای دوست مرا
رضای دوست گزیدم بخود چو دانستم
که هرچه دوست پسندد همان نکوست مرا
بخواب خوش همه شب مهر و ماه میبینم
ز بسکه در نظر آن یار ماه روست مرا
قدش بچشم پرآبم مدام جلوه گر است
چه احتیاج به سرو کنار جوست مرا
چو من به هر دو جهان پا زند ز سرمستی
هرآنکه نوشد از این میکه در سبوست مرا
نمانده در دل من هیچ آرزو لیکن
چو عرش خاک نجف گشتن آرزوست مرا
صغیر کرد غلامی حیدرم آزاد
بلی چه باک ز حشرم که خواجه اوست مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق شاعر به معشوق و رضایت او از این عشق است. شاعر اشاره میکند که اگر به خاطر محبت آسیب ببیند، این آسیب او را دور نمیکند و همیشه به فکر دوستش است. او برای خوشنودی معشوق خود را فدای هر چیز دیگری کرده و میداند که آنچه معشوق بپسندد، بهترین است. در خواب، زیباییهای معشوق را میبیند و او را بالاترین آرزوهایش میداند. شاعر از مستی عشق و شادی ناشی از آن سخن میگوید و در نهایت، او خودش را خدمتگزار حیدر (علی) میداند و به آینده هم بیتوجه است چرا که سرور و خواجهاش اوست.