شمارهٔ ۲۳۳ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم نظر سوی آن زلف پرشکن دارد
بلی غریب نظر جانب وطن دارد
بتی که نیست مرا غیر او دگر یاری
هزار عاشق دیگر به غیر من دارد
ز خاک بهر چه با داغ سر زند لاله
بدل نه گر غم آن سرو سیمتن دارد
از آن خوش است بتنگی دلم که اینحالت
بیادگار از آن غنچهٔ دهن دارد
زمن گریخت دل و رفت در چه ذقنش
بحیرتم که چه اندر چه ذقن دارد
روا بود که بپوشد چو من نظر ز چمن
کسی که بر گل رویش نظر چو من دارد
ز خاک ره بت من دارد آن کرامت ها
که عیسی از لب و یوسف ز پیرهن دارد
ز عشق من شده حسن تو شهره در عالم
که شهرت اینهمه شیرین ز کوهکن دارد
ز نیستی بطلب امن و عافیت آری
چه باک رهرو مفلس ز راهزن دارد
زنی شنید صغیر آنچه بایدش واعظ
دگر چگونه ترا گوش بر سخن دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و دلتنگی شاعر نسبت به معشوق و وطنش میپردازد. شاعر با احساسات عمیق خود، نشان میدهد که تنها معشوقش ارزش توجه و عشق را دارد و باقی عاشقان برای او بیمعنیاند. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و بر این نکته تاکید میکند که عشقش باعث شهرت و تمجید از معشوق شده است. در نهایت، شاعر از مشکلات و چالشهای زندگی میگوید و به دنبال آرامش و امنیت است، در حالی که با احساس تنهایی و بیکسی دست و پنجه نرم میکند.