شمارهٔ ۲۴ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
چند به چهره افکنی زلف سیاه خویش را
از نظرم نهان کنی روی چو ماه خویش را
اینقدر از غم توام حال نمانده تا مگر
شرح دهم به پیش تو حال تباه خویش را
شاهی و غمزهات بود خیل و سپاه و کردهای
امر به غارت جهان خیل و سپاه خویش را
من همه پای تا به سر ذلت و مسکنت شدم
تا تو نمودیام همی شوکت و جاه خویش را
مه به برت سها بود شه به درت گدا بود
گر شکنی روا بود طرف کلاه خویش را
دوختهام به راه تو چشم که از ره وفا
آیی و پا نهی به سر چشمبهراه خویش را
بین من و حبیب من واسطه آه و ناله شد
ای دل خسته قدردان ناله و آه خویش را
پیش تو کرده هر کسی سینه خویشتن سپر
تا به دل که افکنی تیر نگاه خویش را
یاد کند صغیر اگر زلف تو را روا بود
زآن که به خاطر آورد روز سیاه خویش را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از غم و اندوه ناشی از دوری از او صحبت میکند. او lament میکند که چقدر دلش از غم معشوق پر است و نمیتواند حال خود را بیان کند. شاعر احساس حقارت و ذلت میکند و به خاطر معشوق خود به پایینترین درجات تنزل آمده است. او با اشتیاق منتظر است تا معشوق به او نگاهی بیفکند و با دل شکستهاش یادآور روزهای سخت خود میشود. در نهایت، شاعر به مقام و جایگاه عشق اشاره میکند که نه تنها سدی بین او و محبوبش است، بلکه یادآور زحمات و آلام او در راه عشق است.