شمارهٔ ۲۴۶ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آنکه از دوری او دیدهٔ ما دریا بود
دور بودیم از او ما و خود او باما بود
سالها تشنه بماندیم و در این بود عجب
که ز ما یک-دو قدم تا به لب دریا بود
پیش از آن کز حرم و دیر گذارند بنا
دل من در خم زلف صنمی ترسا بود
دوش در خواب بدیدم که برآمد خورشید
اثرش دیدن رخسار تو مه سیما بود
فاش شد عشق نهانم همه جا در بر خلق
چه کنم حالِ دل از رنگ رخم پیدا بود
لذّت عمر کسی برد که همچون لاله
بچمن در همهٔ عمر قدح پیما بود
عزلت آن داشت که در دار جهان با تنها
تن او داشت همی انس و دلش تنها بود
سخن زاهد اگر در دل ما جا نگرفت
جای دارد که همه بیهده و بیجا بود
پیر میخانه بنازم که گدای در او
سینه اش مطلع نوریست که در سینا بود
سر من خاک ره آن که به سرِّ دلِ من
پیشتر زانکه بگویم سخنی دانا بود
ملکا غره مشو مالک ملکی که تراست
گه فریدون و گه اسکندر و گه دارا بود
جام بگرفتی و دادی بعوض جامه صغیر
شادمان باش که سود تو در این سودا بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به حالت عشق و دوری میپردازد و احساسات عاشقانه را به تصویر میکشد. شاعر از دوری معشوق میگوید و حس تشنگی به او را توصیف میکند. او به خوابهایی که از چهره معشوق میبیند اشاره دارد و عشق پنهانیاش را فاش میکند. شاعر به تمثیل لاله و خزان عمر میپردازد و عزلتی که در زندگی تنها دارد را بیان میکند. او همچنین به زاهدان و پیر میخانه اشاره میکند و در نهایت به این نکته میرسد که خوشی و سود واقعی در دوستی و عشق نهفته است. شاعر خواهان این است که در عشق، چندان غره نشویم و حقیقت را درک کنیم.