شمارهٔ ۲۴۷ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
غم عشقت نه همین قصد دل و جانم کرد
که ره عقل زد و رخنه به ایمانم کرد
مات خود ساخت مرا چون که به معنی نگرم
آنکه در صورت زیبای تو حیرانم کرد
همچو پرگار که در دایره سرگردانست
نقطهٔ خال تو سرگشته دورانم کرد
با چه تشبیه کنم لاغری خود که غمت
آن چه از ضعف نیاید، به نظر آنم کرد
خاتم لعل تو در دست خیالم چو فتاد
مور بودم به ضعیفی و سلیمانم کرد
دوش در مجمع عشاق به من باد صبا
بوئی از زلف تو آورد و پریشانم کرد
بهر من صافی و روشن دلی و پاکی بس
چه غم ار عشق تو چون آینه عریانم کرد
میزبان ازل الحق به من اکرام نمود
که سر خوان غم عشق تو مهمانم کرد
مگرت راه به دریا بود ای چشمهٔ چشم
که به یک چشم زدن سیل تو ویرانم کرد
پیش از این بود مرا قفل خموشی به دهان
آن غزال حرم حسن غزلخوانم کرد
ز چه رو رایت رفعت به خور آسان نزنم
که خدا خاک در شاه خراسانم کرد
تا ابد دست من و دامن آن شاه صغیر
کز ازل او گهر فیض به دامانم کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق عمیق و دردناک است که شاعر به آن دچار شده و تاثیرات عمیق آن بر زندگی و روانش را بیان میکند. عشق باعث شده عقل او را رها کند و او را حیران و سرگشته کند. او احساس میکند که غم عشق او به اندازهای عمیق است که حتی ضعف جسمانیاش را پوشیده کرده است. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و تاثیر زلف این معشوق را بر وجودش به تصویر میکشد. او از محبت الهی سخن میگوید که باعث شده در سفر عشقش به آرامش برسد. در نهایت، شاعر به همگان میگوید که عشق او به این شاهزاده خاص و ارجمند برایش بسیار ارزشمند و مقدس است و او همیشه در سایه محبت او خواهد بود.