شمارهٔ ۲۶۶ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن (بسیط مخبون)
دوشین بگوش دلم آمد ز مرغ سحر
کای خفته خیز ز جا بر بند بار سفر
رفتند همسفران زیشان تو مانده قفا
غافل ز دوری ره خفته به راهگذر
ای کرده دین خدا در کار دنیی دون
عاقل نکرده چنین دیوانهٔی تو مگر
گه گه ز کاخ و سرا بگذر به مقبره ها
رو جای خویش ببین ماوای خود بنگر
بس خسروان که چو زد کوس رحیل فلک
نه زورشان باجل ره برگرفت و نه زر
بس مهوشان که نهان گشتند زیر زمین
با قد غیرت سرو با روی رشگ قمر
ای مست آز ترا باشد اجل بکمین
داری چها که بدل داری چها که بسر
فضل و هنر اگرت باید ز من بشنو
آور بدست دلی این است فضل و هنر
ماند بدون سخن مال جهان بجهان
از آن بکن عملی همراه خویش ببر
شیطان چه کرده ببین با بوالبشر پدرت
هان ای پسر از او بنما همیشه حذر
پند صغیر شنو آزار خلق مکن
کان هست نزد خدا از هر گناه بتر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از مرغ سحر میگوید که دلی خفته را بیدار میکند و انسان را به سفر و حرکت دعوت مینماید. او به یاد همسفران رفته اشاره میکند و انسان را از غفلت و درست نکردن دین خود در دنیای فانی هشدار میدهد. شاعر به بزرگانی که در نهایت به مرگ رسیدهاند و از دنیا رفتهاند اشاره میکند و آنان را یادآور میشود که هیچچیز از دنیا با خود نمیبرند. او از مستی انسانها و غفلت آنها انتقاد کرده و بر لزوم داشتن قلبی پاک و عمل خوب تأکید میکند. در نهایت، شاعر خطاب به پسرش میگوید که باید از شیطان بترسد و آزار دیگران را نکند زیرا این کار نزد خدا بدتر از هر گناه است.