نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۹ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

رهد ز زلف تو دل در بر من آید باز

اگر که صعوهٔ مسکین رهد ز چنگل باز

بیک نگاه تو از هوش آنچنان رفتم

که تا بصبح قیامت بخود نیایم باز

تو را بکنج لب لعل دانهٔ خالی است

که مرغ جان بهوایش همی کند پرواز

بغیر چشم تو کز غمزه صید خلق کند

بروزگار کس آهو ندیده تیرانداز

اگر تو قبله مقصود نیستی از چیست

دو ابروی تو بچشم آیدم بوقت نماز

چه مظهری تو که لعل لب تو‌ام وزد

بصد چو عیسی مریم کرامت و اعجاز

بخاکپای تو کردم نیاز هستی خویش

بنازمت که تو هستی هنوز بر سر ناز

بغیر روی توام در نظر نمی آید

چه در یمین و یسار و چه در نشیب و فراز

شگفت نیست ز منصور اگر اناالحق گفت

که از تمامی اشیا بر آید این آواز

چه رازها که ز پیر مغان شنید صغیر

بمجلسی که صبا هم نبود محرم راز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر ابراز عشق و اشتیاق شاعر به محبوبش است. شاعر با توصیف زیبایی‌های محبوب و تأثیر عمیق حضور او بر دل و جانش، از تسلط حیرت‌انگیز عشق بر وجودش سخن می‌گوید. او اشاره می‌کند که حتی در گم‌گشتگی‌های عشق، نگاه محبوبش او را به هوش‌ نمی‌آورد و فقط در زیبایی‌های او غرق است. همچنین به معانی عمیق و رازآلود عشق و ارتباط آن با هستی اشاره می‌کند و در نهایت به نیاز خود به محبوب و ناز او می‌پردازد. در مجموع، شعر به زیبایی و عمق احساسات انسانی پرداخته و نشان‌دهنده انحطاط و گمگشتگی در عشق است.