شمارهٔ ۲۷۹ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که سرمه نکرد از غبار رهگذرش
نبود اهل نظر خاک عالمی بسرش
بسینه دل ز طپیدن هم او فتاد افغان
که ماند در قفس اینمرغ و ریخت بال و پرش
ببرد حاصل ایام زندگانی خویش
کسی که در همهٔ عمر دید یک نظرش
اگر نه وصف لبش را به غنچه گفت صبا
ز چیست چوندل من گشت پر ز خون جگرش
بود حرام کنند ار سخن ز آب بقا
در آن مقام که صحبت رود ز خاک درش
به روزگار بیاموخت هر کسی هنری
صغیر عاشقی آموخت این بود هنرش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حال و احساس عاشق و عواطف او میپردازد. شاعر از وضعیت کسی سخن میگوید که عشق را تجربه نکرده و از غبار و دنیای مادی بیخبر است. در این متن، قلب عاشق به شدت میتپد و غم و اندوهی ویژهای را احساس میکند، زیرا او در قفسی محبوس است و بال و پرش را از دست داده است. شاعر به زیباییهای عشق و تاثیرات آن بر زندگی اشاره میکند و به این نکته میپردازد که حتی یک نگاه عاشقانه میتواند ارزشمند باشد. او به یاد میآورد که در نزدیکی محبوب، لحظهها ارزشمندتر میشوند و عشق میتواند هنری باشد که هر کسی میتواند بیاموزد، حتی اگر جوان باشد.