نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۵ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

از آنکه گنج غمت جا گرفت در دل خاک

بعشق خاک همی دور میزند افلاک

چو دیدم ابروی محرابی تو دانستم

که چیست سر سجود فرشتگان بر خاک

مرا مران ز در خویش و هر چه خواهی کن

که جز ز درد جدائیت من ندارم باک

هزار مرتبه از عمر جاودان خوشتر

اگر تو تیغ کشی بر سرم بقصد هلاک

خوش است دل بحبیبی مرا و از بر تو

نمیبرم دل خود را که لاحبیب سواک

مگو صغیر چه دیدی ز تیغ ابرویم

ببین بر این دل مجروح و سینهٔ صدچاک

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غم و عشق سخن می‌گوید. او می‌گوید که غم عشقش در دلش جا گرفته و حتی آسمان‌ها نیز به خاطر عشق او دور می‌زنند. وقتی ابروی محرابی معشوقش را می‌بیند، متوجه می‌شود که سجده فرشتگان به خاطر اوست. او از معشوقش می‌خواهد که او را از در خود نرانید وگرنه هیچ ترسی از درد جدایی‌اش ندارد. حتی اگر معشوق با تیغ بر سرش بزند، او خوشحال‌تر از زندگی جاودان است. دلش به عشق معشوقش خوش است و نمی‌تواند دلش را از او بگیرد. در پایان، به معشوق می‌گوید که نباید به کوچک بودن او توجه کند، بلکه باید دل مجروح و زخمی‌اش را ببیند.