شمارهٔ ۲۹۸ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه ملک دان سبب افتخار خویش و نه مال
که این بود ز فنا ناگزیر و آن ز زوال
بدولتی که ندارد فنا اگر داری
بناز بر همه و آن هست علم و عقل و کمال
بطبع اهل دل ار بایدت شدن مطبوع
بدان که دیده دل بنگرد بحسن خصال
برآر از دل خود ریشهٔ عداوت را
که این شجر ثمرش نیست غیر رنج و ملال
در وفا و محبت بکوب تا که شود
گشوده بر رخت از هر طرف در اقبال
جهان و هر چه در آن هست زیر پر گیرد
اگر همای محبت ز هم گشاید بال
صغیر به ز محبت گهر نمی یابی
ببحر فکر کنی غور اگر هزاران سال
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ما یادآوری میکند که نه به مقام و ثروت انسان باید افتخار کند، زیرا اینها زودگذر و فانی هستند. آنچه که ارزش واقعی دارد، علم، عقل و کمال است. برای رسیدن به محبت و خوشی در زندگی، باید از دل خود کینهها را بیرون کنیم، زیرا این کینهها تنها رنج و ناراحتی به بار میآورند. همچنین، با وفا و محبت میتوان به خوشبختی رسید و بر مشکلات غلبه کرد. در نهایت، تنها محبت است که ما را به گنجهای واقعی میرساند و در این دریای فکر و تعمق، ارزشهای حقیقی را میتوان یافت.