شمارهٔ ۲۹۹ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بتی نهفته بخلوت سرای جان دارم
که روز و شب سر طاعت بپای آن دارم
حضور او کندم فارغ از زمان و مکان
نه از زمان خبر آنجا نه از مکان دارم
در این جهانم و بیرون از این جهان عجب است
که من جهان دگر اندرین جهان دارم
شنیدم از دهن بی نشان او سخنی
هزار شکر که از بی نشان نشان دارم
مرا که دیده و دل روشن است از رخ دوست
چه احتیاج به خورشید آسمان دارم
سرشک و آه و غم و غصه درد و رنج و تعب
ز دوست این همه دولت برایگان دارم
بجان دوست نیارم فرو به تاج کیان
سری که پیر مغان را بر آستان دارم
کنار و دامنم از اشک دیده پر گهر است
چه شکرها که من از چشم درفشان دارم
صغیر ز اهل زمان فارغم که در همه حال
نظر به مکرمت صاحب الزمان دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و حالتی روحانی سخن میگوید که در آن دلدادگی به محبوب (دوست) او را از زمان و مکان جدا کرده است. او در خلوت خود به سعادت و شکرگذاری میپردازد و میگوید که حتی با وجود درد و رنج، از پیوند با دوست به سعادت و آرامش میرسد. او به قدری در عشق غرق شده است که نیازی به نور خورشید و سایر نعمتهای دنیوی ندارد و تمام خواستههایش از ارتباط با محبوبش نشأت میگیرد. شاعر احساس میکند که با عشق به دوست، از دغدغههای دنیوی رها شده و فقط به مکنون محبت و کرامت او فکر میکند.