شمارهٔ ۳۰۶ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سر و جان داده گدای در میخانه شدیم
رایگان لایق این منصب شاهانه شدیم
یار در خانهٔ دل بود و نمیدانستیم
شکرُ لله که کنون محرم این خانه شدیم
عجبی نیست که بیگانه شویم از همه خلق
ما که از خویش بهسودای تو بیگانه شدیم
سنگ طفلان بهسر خویش خریدیم آنروز
کز غم زلف چو زنجیر تو دیوانه شدیم
یافت چون گنج غمت جای بدل ز ابر مژه
آنقدر سیل فرو ریخت که ویرانه شدیم
منعما ناز فرما ز زر و سیم که ما
در ازل مخزن آن گوهر یکدانه شدیم
هر که را مینگرم مست و خراب است صغیر
ما در این شهر به مستی ز چه افسانه شدیم؟!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حالتی عاشقانه و دردمند است. شاعر از عشقی صحبت میکند که او را به حال و روزی دگرگون کرده است. او میگوید که در میخانه، با جان و دل به گدایی مشغول شده و به سبب عشق به معشوق، از دیگران بیگانه شده است. زنجیر غم و افسردگی او به خاطر زلف محبوبش، زندگیاش را ویران کرده و او از داراییها و ظواهر دنیا بینیاز شده است. در پایان، شاعر به وضعیتی اشاره میکند که در آن، همه را مست و خراب میبیند و خود نیز در این شهر به افسانه مستی دچار شده است. این متن احساس عمیق و عشق را به خوبی انتقال میدهد.