شمارهٔ ۳۲۱ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
بخون خویش نویسم بروی لوح مزارم
که من بجرم محبت قتیل خنجر یارم
ز بیقراری من خلق در شگفت و ندانند
که بیقراری زلف تو برده است قرارم
بپای گل چو بود خار قدر گل بفزاید
مرا مران ز خود ایگل که من بپای تو خارم
اگر اسیر و غریبم خوشم که در همه خوبان
تو را اسیر کمندم تو را غریب دیارم
کنار من شده دریا ز اشگ دیده که شاید
شود مقام تو ای سرو باغ جان بکنارم
دمی که خاک شوم در سرم هوای تو باشد
که در هوای تو پیچد بپای باد غبارم
ندارمت دمی ای شاه عشق دست زدامان
بجرم عشق چو منصور اگر کشند بدارم
صغیر اول کارم که عشق کوس جنون زد
ندانم آنکه چه آید به پیش آخر کارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و درد فراق معشوق اشاره دارد. شاعر از بیقراریاش به خاطر محبت به محبوبش سخن میگوید و احساس میکند که بیقراریاش نگاه و زلف معشوق او را تحت تاثیر قرار داده است. او مانند خاری در پای گل توصیف میشود و میگوید که حتی اگر در این عشق اسیر و غریب باشد، از این وضعیت خوشحال است. شاعر به اشکهایش به عنوان دریا کنار معشوق اشاره میکند و بیان میکند که هوای معشوق همیشه در دلش است. او در نهایت به عشق و جنونش اعتراف میکند و به ناامیدی از پایان این عشق اشاره میکند.