شمارهٔ ۳۲۲ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
کی زبام تو من سوخته جان بر خیزم
تا بسنگ اجل از بام جهان برخیزم
باز در خانه فرو آیمت از گوشهٔ بام
آنزمان هم که پی نقل مکان برخیزم
بال بشکستی و پا بستی و دل خستی و باز
میزنی سنگ که برخیز چسان برخیزم
چو نشان گر ز نیم تیر نشینم نه چو تیر
بفشار سر شستی ز کمان برخیزم
حاصل کون و مکان عشق تو و نیست عجب
گر بعشقت ز سر کون و مکان برخیزم
خیز و بر دیدهٔ من سر و قد خویش نشان
بنشین تا برهت از سر جان برخیزم
غیر من پرده میان من و او نیست صغیر
خرم آنروز که من هم ز میان برخیزم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق عاشقانه پرداخته و از عواطف و دلبستگیهای شاعر به معشوق سخن میگوید. شاعر از زبانه دلی سوخته و شوق دیدار معشوق سخن به میان میآورد و اشتیاق خود را برای برخواستن و حرکت به سوی او بیان میکند. او به تمثیلهایی از کمان و تیر نیز اشاره میکند تا به شدت احساساتش پی ببرد. در نهایت، شاعر امید دارد که در روزی دلبرش را ببیند و از میان پردهها برخواهد خاست.