شمارهٔ ۳۲۴ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر جدا کنی از تیغ بند از بندم
به تیغ دیگرت ای دوست آرزومندم
غم ترا فلک آزار من گمان دارد
ولی بجان تو من با غم تو خرسندم
سزد فزون شود از غیر من بمن جورت
سزای اینکه ز غیر تو مهر بر کندم
مرا ز خاک پس از مرگ نی شکر روید
اگر تو کام دهی زان لب شکر خندم
سمند خویش پی صید من چه میتازی
که من بدام تو خود صید بسته دربندم
دلم کند ز جنون منع عاقلان در من
چه حالتست که دیوانه میدهد پندم
صغیر بندهٔ عشقم بسخت پیوندی
که سست کرد ز خلق زمانه پیوندم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و وابستگی عاطفی شخص نسبت به معشوقش است. شاعر از جدایی و درد ناشی از آن صحبت میکند و میگوید که اگر او را از دیگری جدا کنند، آرزوی او همین دوست است. او معتقد است که غم معشوق برای آسمان اهمیت دارد، اما او با وجود این غم، به عشق خود خوشحال است. او به قضا و قدر اشاره میکند و میگوید که پاداشش این است که عشقش را ترک نکرده است. در آخر، شاعر احساس میکند که جنون عشق او را از عاقل بودن باز میدارد و به این ترتیب به شدت به معشوقش وابسته است. عشقی که او را در قید و بند خود گرفتار کرده است.