شمارهٔ ۳۲۳ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سخن از زلف تو گویند دل و شانه به هم
مینمایند دو گمگشته ره خانه به هم
سوختم ز آتش عشق تو ولی خرسندم
که رسیدیم در این ره من و پروانه به هم
آشنای تو به دل غیر تو را ره ندهد
که نسازند به یک خانه دو بیگانه به هم
حرمت کوی تو گر شیخ و برهمن یابند
نفروشند دگر کعبه و بتخانه به هم
شیخ را پای به پیمان زدهام ساقی کو
تا رساند لب من با لب پیمانه به هم
دوستان بهر من از حالت مجنون گویید
که خوش آید خبر حال دو دیوانه به هم
در قیامت به رهش باز فرو ریزم جان
افتد آنجا چو گذار من و جانانه به هم
کمتر از جغد و غراب اهل جهانند صغیر
که نسازند در این منزل ویرانه به هم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و ارتباط عمیق عاشق و معشوق است. شاعر میگوید که زلف معشوق، دل و شانه را به هم پیوند میزند و آنها را گمگشته در مسیر زندگی معرفی میکند. او از آتش عشق میسوزد اما به خاطر رسیدن به معشوق، خوشحال است. شاعر بر این باور است که هیچکس حق ندارد به عشق او و معشوقش بیاحترامی کند و باید در کنار هم بمانند. او درباره پیمان عشقش با محبوبش صحبت میکند و میگوید که در روز قیامت نیز جانش را برای معشوقش فدای عشق خواهد کرد. در نهایت، شاعر به دنیای خالی و ویران اشاره میکند و بر این نکته تاکید میکند که کمتر کسی میتواند به زیبایی این عشق پی ببرد.