شمارهٔ ۳۳۱ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چنان به عشق تو وارستهام ز ننگ و ز نام
که ننگ مینشناسم کدام و نام کدام
چو موی و روی تو دیدم بهم قرین گفتم
که شب بروز قرین گشته کفر با اسلام
کسیکه عشق ندارد بخامیش شک نیست
گر آتشی نبود از چه پخته گردد خام
بنام یار مکن اکتفا و راه طلب
به پیش گیر کز این ره رسی بصاحب نام
چگونه شکر دل خویشتن گذارم من
که تا ندید دلارام را نگشت آرام
شنیدهٔی که غلام غلام شد محمود
عجب مدار که محمود گشته بود غلام
اگر ایاز به تخت شهی نشست از شاه
قبول امر نمود و به بندگی اقدام
من از کشیدن میناگزیرم ای ناصح
که سیل غم بردم گر ز کف گذارم جام
صغیر از غم بیمهری مهی نالد
وگرنه هیچ ندارد بدل غم ایام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دلبستگی خود به معشوق سخن میگوید و بیان میکند که به قدری به عشق او وابسته است که نه تنها ننگ و نام برای او بیمعنا شده، بلکه حتی نمیتواند غم خود را فراموش کند. او میگوید که عشق واقعی همانند آتشی است که وجود را پخت و نرم میکند و بیعشقی به معنای خامی است. شاعر همچنین به تعابیری اشاره میکند که در مقام مقایسه دو شخصیت (محمود و ایاز) به ما یادآوری میکند که گاهی کسی از مقام خود پایین میآید تا به عشق و خدمت به معشوق بپردازد. در نهایت، او از غم و اندوهی که ناشی از جدایی از معشوق است سخن میگوید و به ناچاری خود برای دلشاد کردن در میپردازد.